تبليغاتX
هر چه میخواهد دل تنگت بگو

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

 خدای من خيلی وقته درست و حسابی باهم  حرف نزديم .می خوام بگم تقصير منه 

ولی خوب قبول کن  هميشه  که من   پا جلو ميذارم  يه بارم تو کوتاه بيا

با اينکه از ترحم  بدم مياد ولی ديشب دلم می خواست  اونقدر بيچاره به نظرت بيام که دلت

بسوزه و بيای کنارم بشينی اما  حق بده تاب اينو نداشته باشم که بشينی روبروم ،

قطره های اشکمو  بشماری ، بعد بی خداحافظی بری ....

اصلا حواست هست ؟نکنه بيافتم  تو  همون دره ای که از صد قدميش  فرار می کردم

دستمو بگير  ...خواهش می کنم

من  همه ی عمرم  تو رو خواستم ...يه  بارم تو منو بخواه ...باشه ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:19 توسط Hadis| |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:51 توسط Hadis| |


در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:51 توسط Hadis| |


نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:34 توسط Hadis| |


نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:30 توسط Hadis| |


دل

_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*######*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############*
____#################################*
_من__####۞ ۞ ۞ ۞ فقط  خودت... ۞ ۞ ۞ ۞ ###
_______#############################
_هر_____###########################
_________##  بی تو هیچم دیوونه................ ###
_روز_______*#####################
____________*##################
_ بیشتر_______*###############
_____  بیشتر____#############
________________##########
______ عاشقت___*#######*
_________________######
_______میشم______####
__________________###
__________________##

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:30 توسط Hadis| |


اکنون روز آن است که خویشتن را دریابی و امروز هم آن است که آهنگ رفتن

کنی،آهنگ فردای روشن خویش. دونالدین

عشق نگاه کردن است و پی بردن،عشق یکی از هزار و یک اسم خداست.

لئوباسکالیا

عشق رضایت تسلیم دو شخص آزاد به یکدیگر چنان برای خدا جلوه گر شد

که آن را آیین دینی شناخت. پل کلودل

آن باش که هستی ،و آن شو که توان بودنت هست.

رابرت لویی

دیروز تاریخ است ،فردا معماست ،امروز زندگی است.

رابرت کوپر

اگر بدانی کیستی ،چه می خواهی چرا می خواهی پس می توانی که

زندگی را ازآن خویش کنی تنها اگر بخواهی. سوزان پولیس

هر کس محبت نکند خدا را نمی شناسد چون خدا محبت است.

دکتر ژوزف

به مشکلاتتان بخندید تا همیشه موضوعی برای خندیدن داشته باشید.

لین کرول

فرداهای تو روشن است ،هم بدانسان که تو بنیاد می نهی.

دونالدین

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 3:6 توسط Hadis| |


 

موقعي كه خدا پنجره ي بهشتو باز كرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه

آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني كه الان داره اين نوشته

رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه

 

 

اگه یه روز نتونستی کسی رو به خاطر گناهش ببخشی بدون به  

   خاطر  بزرگی گناه اون نیست به

 خاطر کوچیکی قلب توست

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:20 توسط Hadis| |


یک روز ديگر هم گذشت و هنوز هم تو نيا مده ای! باز هم اميد هايم ياءس شد و من در اوج غرور شکستم. نميدانم آن روز ها که می آمدی اصلا غروب وجود داشت ؟ چقدر آن روزها همه جيز قشنگ بودوچقدر تنهايی دور؛ از اينجا تا ابديت. وحالا من حضورش را با همه ی وجودم حس می کنم.يادت هست؟در سکوتی که از انبوه احساساتمان لبريز بود در چشمان هم خيره می مانديم و چقدر ثانيه ها تند می گذشتند! يادت هست؟ از کنار هم می گذشتيم چقدر قلب هايمان بهم نزديک بودآنقدرکه طنين تپش های قلبمان را يکی می کرديم و يکی می شديم.يادت هست؟ وقتی خنده هامان در هم گره می خوردوچقدر با هم گريه کرديم! چقدر آنوقت ها عشق جان ميگرفت ومن و توراعاشق ميکرد. دست باد ما را تا ژرفای صميميت می برد وچقدر صداقت کوچک شده بود!آنقدرکوچک که يک روز ساکت وآرام رفتی!بی آنکه بدانی در اندوه رفتنت هزار بار مردم! رفتی و مرا در اوج ابهام تنهای تنها گذاشتی! آنقدر که هنوز هم  باور رفتنت؛ باور کوچيدنت راباور نکردم؛رفتی؛ به همين سادگی ومن ماندم و تنهايی هايم؛من ماندم و سرگردانی؛ من ماندم وقلب خالی شده از عشقم!قلب سنگ شده ام وشيشه ی نازک احساسم را با سنگينی قلبم فرو ريختم. چقدر همه چيز سرد شد. چقدر همه چيز ساکت شده بود.چقدر همه جا بارانی است يا چشمهای هميشه خيس از اشکم که همه جا را بارانی ميبينند! نمی دانم خورشيد ديگر طلوع نميکند يا من مجنون شده ام که فقط غروب ميبينم! نمی دانم..... کاش می فهميدی که همه اش از هجران ناگهانی تو حیات گرفتند! هم غروب بی طلوع خورشيد و هم جنون بی علاج من ! نمی دانم اينهمه انتظاری که برای بازگشت دارم فا يده ای دارد؟ يا اينکه تا ابد باز نخوا هی گشت! من اما در شبيخون حادثه ی عشق گم شده ام! و چقدر سخت است بی تو از خلوت اقاقی گونه ی مهتاب گذشتن! و تو را در انتهای کوچه ی آشنايی نيافتن ! چقدر سخت است در عزلت پنهان بودن زندانی شدن و از سکوت حرف زدن! و من اینها را با وجودم حس کردم تا وقتی تو آ مدی آنقدر حرفها برای گفتن داشته باشم که مجال رفتن نيابی و من آنقدر بگويم تا هر دومان به سرای ابدی برويم . دست در دست هم ؛من و تو با هم!                       

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:0 توسط Hadis| |


نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 12:20 توسط Hadis| |